طـــعم تـلخ قـهوه زیــر ایــــــــفل

در شرایط خیلی بد مالی به سر میبرم...

|۱۳٩٥/۳/۱۱| ۱:٠٦ ‎ق.ظ|کاتریـــن نظرات ()

چند روزیه با مامانم قهرم، از موقعی که اومدم خوابگاه بهم زنگ نزده تا اینکه دیشب زنگ زد و من جوابشو ندادم به خواهرم اس دادم گفتم بهش بگه دیگه بهم زنگ نزنه خلاصه چند روزیه حال ندارم الانم یخورده گریه کردم.

آخه مامانم یه حرفی بهم زد که کلی ناراحت شدم حالا هم مقئثلا میخوام تنبیهش کنم ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیاه الانم اشکم در اومد...

هفته ی بعد کنکور ارشده و رسما هیچی نخوندم فقط منتظرم بدمش یخورده فشار روانیم کمتر شه... همچنان رو هوام...

|۱۳٩٥/٢/۱۱| ۳:٠۱ ‎ق.ظ|کاتریـــن نظرات ()

خب فردا تولدمه و طبق معمول هر سال حول و حوش تولدم یادم میاد که یه زمانی یه وبلاگی داشتم که گاهی اوقات یه چیزایی توش مینوشتم. خیلی غمگینانه اینجا سوت و کوره و تقریبا هر موقعی که میام اینجا دلم میگیره و یه قطره اشک از گوشه ی چشام میاد پایین. شاید احمقانه باشه ولی خب من آدم احساساتی ای هستم و دلم واسه وابستگیام تنگ میشه. یه موقعی اینجا همه فکر و ذکرم بود نوشته هام آدمای اینجا، نوشته هاشون...

این روزا وقتم با یه شبکه ی اجتماعی میگذره که آدماش مث آدمای اینجا نیستن تقریبا پر فیس و افاده و پرمدعا، گاهی دلم میخواد همشونو بکشم ولی خب میگذره خلاصه

نمیدونم چرا دلم میخواد گاهی اینجا بنویسم گاهی بیام به در و دیوار اینجا زل بزنم و گریه کنم همینقدر احمقانه

زندگیم این روزا رو هواست یعنی نمیدونم چه خبره فقط باید این سه ماه بگذره تا وضعیتم مشخص شه، الکی الکی دارم معلم میشم باید منتظر بمونم ببینم وضعیت محل کارم چجوری میشه یخوره پیچیده شده همه چیز

ولی خب سکوت وتنهایی اینجا باعث میشه بنویسم و خودمو خالی کنم لمیدوارم احمق نشم و آدرس اینجا رو به کسی ندم تا بتونم چرت و پرتامو از ذهنم به اینجا منتقل کنم، امیدوارم هیچکی اینجا نیاد ولی به طرز احمقانه ای دلم میخواد وقتی دفعه بعد اومدمو صفحه مدیرت مرکزی بالا اومد اون قسمت نظرات قرمز باشه و یه کامنتی با مضمون "هی دختر بالاخره اومدی" داشته باشم...

|۱۳٩٥/۱/۱٢| ٦:٤٦ ‎ق.ظ|کاتریـــن نظرات ()

خسته ام ‌.‌‌.. دلم میخواد بخوابم یه عالمه...آخه چرا اینقدر زود تعطیلات تموم شد لعنتی!!!

+دوازدهم تولدم بودم خب... ۲۱ ساله شدم!!به همین راحتی،به همین خوشمزگی!!

|۱۳٩٤/۱/۱۸| ٩:٠٠ ‎ق.ظ|کاتریـــن نظرات ()

MisS-A